نوستالژی شب

خسروا گوی فلک در کش تنبان تو باد

 
ولایتی که می‌خواهند و نمی‌خواهیم!
نویسنده : Noir AA - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸
 

 

     نطق آیة الله علی خامنه‌ای در نماز جمعه ، گفتنی‌های بسیار در دل خود داشت که قلم را به بازخواندن یکایک آنها مجالی نیست. از اظهارات "پوپولیستی" و تکراری که بگذریم ،خطبه های ایشان را می‌توان تلاشی نافرجام برای خاموش‌کردن صدای آزادی‌خواهی پنداشت که با چاشنی توهم ، خود بزرگ بینی و "دایی جان ناپلئونیسم" و البته خوش خدمتی های صدا و سیما همراه شد و نتوانست آنگونه که انتظار می‌رفت فصل‌الخطابی باشد یا حقی را از باطل جداسازد.

      نیمی از نطق ایشان به تبرئه نظام و پارتی راست گذشت - که از نگاه نگارنده رهبر آنست که از حزب و جناح آزادست- و اینکه دموکراسی در ایران معنا می‌شود. - که دستگیری بیش از دو هزار تن فعال آزادی خواه و کودتای نظامی موید آنست و مصداقی ست برای " خود پیداست از زانوی تو"- و نیم دیگرش به اعلام برائت از بیگانگان و عوامل امپرالیسم جهانی.

      نیم‌نگاهی که به گذشته آیة‌الله خامنه‌ای داشته باشیم ، به وضوح در می‌یابیم که ایشان را برای حفظ قدرت از هیچ عملی ترس نیست. ناخودآگاه تلاشهای ایشان را در ماجرای بنی‌صدر به خاطر می‌آورم و هم‌چنین کودتای نظامی برای انتقال امکانات از ارتش به سپاه که البته باید عملیات علیه آیةالله منتظری و سید احمد خمینی را به این سیاهه افزود. آخرین سطر این لیست را نیز بایست تقلب 23 خرداد -یا آنگونه که صفردرصدی ها می‌گویند کودتا- قلمداد کرد.

      آیةالله معترضان را جاسوسان و تحت‌الحمایگان غرب خواندند - که روشی است به غایت بیات و از عهد خشایارشا به یادگار ماندست- و با معرفی کردن آزادی‌خواهان به عنوان مولفِ با دشمن، حکم بر خیانت ایشان صادر کردند. اما آیا رهبر نمی‌داند که معترضان خود را پیرو مصدق می‌دانند و دکتر مصدق کسی نبود که برای کوبیدن یک ایرانی -هر چقدر بدکار- از خارجی مدد بگیرد.

       در پایان خطبه‌ها که اشکهای حاضران به صورت خودجوش! جاری شد ، تنها به یک جمله می‌اندیشیدم :" ولایتی که می‌خواهند و نمی‌خواهیم."


 
comment نظرات ()
 
 
خس و خاشاک اضافی
نویسنده : Noir AA - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
 

  شما از کجا فهمیدید مردم آرا را قبول ندارند؟ آیا با 40 میلیون نفر تماس گرفته اید؟ اینهایی که به خیابانها میریزند تنها یک مشت خس و خاشاک هستند. . .

از اظهارات محمود احمدی نژاد

      از اخباری که در تب و تاب انتخابات ایران مجال نشر نیافت ، یکی اعلام انحلال مجلس مصر بود و دیگری تبلیغات انتخاباتی در افغانستان. به زبانی دیگر ، سقوط ارزش‌های انسانی در سرزمین فرعونها و افزایشش در دیار طالبان.

      در روزگار ما جامعه شناسان ، انسانها را به سه دسته افراز می‌کنند: انسانهایی که در کشورهای دموکراتیک زیست می‌کنند ، آنهایی که در جستحوی آزادی‌اند و آنها که هنوز در اندیشه ابتدایی ترین نیاز های انسانی‌اند. ما ایرانیان نه از گروه نخستیم و غرق در مادیات و نه چون دسته آخر به مثابه اکثریت هفت میلیاردی کره خاکی. ما در آن اندیشه‌ایم که چگونه کرامتمان را پاس بداریم و با خودکامگانی که حقوق طبیعی‌مان را در قالب " سهام عدالت " و " کمیته امداد" صدقه می‌دهند برخورد کنیم.

      آقایان نمی‌دانند ما ایرانی هستیم و آزاده ترین مردمان جهان خود را می‌پنداریم. آقایان هم‌چنین نمی‌دانند شیوخ عرب ، بلشویک‌های شوروی ، پینوشه و حتی صدام هم انتخابات برگزار می‌کردند و هیچ کس آنانرا -و به طبع آن خودشان‌را- آزاد و دموکراتیک نمی‌خواند. نمی‌دانند که سعودی‌ها مجلسی دارند که وکلای آنرا خودشان به نمایندگی مردم انتخاب می‌کنند  و صدام و پینوشه هم انتخاتی آزاد داشتند و تنها مشکلش این بود که همواره خودشان نامزد منتخب مردم بودند.

      و آقایان نمی‌دانند که به برکت سر همین خس و خاشاک هاست که حکومت می‌کنند. . .

 


 
comment نظرات ()
 
 
با خون تو صیقل می‌دهیم . . .
نویسنده : Noir AA - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸
 

با خون تو صیقل می‌دهیم  . . .

     امید هم رفت. جوانی که بیست بهار بیشتر ندیده را گلوله ای کافی بود تا برهاندش از آزمونک "استاتیک" روز یکشنبه. خودکامگان را چه غم است اگر امید و دهها چون امید فردا را نبینند.  چه باک اگر امیدها در خون خود غسل بگیرند آنگه که خودکامگان در کاخهاشان - که نشانی به کوخهای دیروزی‌شان نمی‌برد- جشن پیروزی می‌گیرند.

     همان دو سه باری که امید را دیدم کافی‌ است تا چهره‌اش  لحظه‌ای از خاطرم محو نشود. یک دوم خردادی پایبند بود و به اقتضای عقیده با من که خود را از فعالان نهضت آزادی می‌خواندم اختلاف داشت. اما لمحه‌ای نبود که عنان از کف دهد یا ادب را زیر پای نهد. امید هم - مثل من- گرافیست بود و پوستر معروف " ادب مرد به از دولت اوست" را از کارهایش می‌دانستیم. امید مرد ، اما امید زنده است. . .

     هان ای خشونت آیینان !   بدانید و آگاه باشید که جز طمانینه شما را راهی نیست. تنها یکبار صحیفه تاریخ را ورق بزنید و ببینید " کیف کان عاقبة المکذبین" را .با گذشته‌اش کارم نیست. همین قرن را بنگرید: ناصرالدین شاه را که جز گلوله ای پاسخ نبود ؛  آن پیر ولیعهد بیمارش هم که از غم مشروطه دق مرگ شد ؛ رضا شاه - که ابتدا رضاخان بود و بعدها هم رضاخان شد-  را خودشان آوردند و خود نیز بردند و شاه آخرین هم بدان وضع فرار کرد و دیر نماند. . .

     امید!  آسوده بخواب که ما بیداریم. با خون تو صیقل می‌دهیم خنجر انتقام را . . .


 
comment نظرات ()
 
 
دیدید چه شد؟
نویسنده : Noir AA - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸
 

دیدید چه شد؟

     چهار روز گذشت از روزی که هرچه کنیم نخواهیم توانست از صفحه ذهنمان پاکش کنیم. حتی اگر دیازپام 10 بخورانندمان یا عوامل نفوذ امپریالیسم بخوانندمان. بگذار بگویند هیچ اتفاقی نیافتاده و این روز روزی بوده چون دیگر روزهای خدا. بگذار همه پاک‌کن‌های دنیا را بخرند تا این روز را از صفحه تقویم جلالی بزدایند یا مشتی رند را سیم دهند تا سنگمان بکوبانند. بگذار لباس شخصی ها را بگویند آنارشیست بنامندمان - که شک دارم بدانند خوردنی‌ست یا پوشیدنی- و نشریاتمان را فلیتر کنند . . . خود خوب می‌دانند خوابشان پریشان است و جایگاهشان لرزان.

     بگذارید خرداد 88 را به مرداد 32 تشبیه کنم. می‌دانم که آن‌روز آمریکا و انگلیسی در کار بود و امروز نیست. روزولت و زاهدی بود که امروز نیست و اشرفی بود که امروز هست ولی در کار نیست. اما خودکامه هست و خودکامگی نیز. تاج از سر اندیشه برگرفتیم و به خودکامگی وانهادیمش. اگر کودتای 28 مرداد مشروعیت را از آریامهر ستاند ، 22 خرداد نیز پایان مشروعیت جمهوری اسلامی بود.

     سه سال پیش‌تر کهتر بودم، گاه‌گاهی که صحیفه تاریخ را ورق می‌زدم و گذشته این قوم پردرد را که به نقل از هرودت تاریخش با خون نوشته شده است می‌خواندم ، بی‌اختیار از خود می‌پرسیدم که این مردمان را چه می‌شود. چرا آن‌ روز که نایب‌السلطنه قائم‌مقام را به آن دیار می‌فرستاد مردم شیون‌کنان به سردر باغ نگارستان حمله نبردند؟ چرا به روزگار  شهادت امیرکبیر - که به قول مسعود بهنود تاریخ ایران در سوگش سیاهپوش است -سقف حمام فین کاشان خراب نشد؟ و چرا در 28 مرداد هیچ کس به مقابله با کودتاچیان برنخاست؟  حتی همین چند سال پیش ، چرا احدی در بیدادگاه قاضی اژه‌ای شهردار تهران را مدافع نبود؟ و امروز هنوز می‌پرسم. . . چرا؟

     با طلوع بیست و سومین خورشید از خاوران خرداد‌ماه 1388 ، فصلی نو در تاریخ ایران زمین گشوده شد که آنرا نوستالژی شب می‌نامم. و ازین پس روز‌نوشتهایم را - که شاید گاهی هفته‌نوشت یا ماه‌نوشت برایشان القاب مناسب تری باشند- در این تارنما خواهم نگاشت.

به امید آزادی

جهان پیر است و بی‌بنیاد ازین فرهاد کش فریاد - - - که از افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم


 
comment نظرات ()