نوستالژی شب

خسروا گوی فلک در کش تنبان تو باد

 
کاوه یا اسکندر؟
نویسنده : Noir AA - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
 

    گوهر افشانی های حجه الاسلام خاتمی در نماز جمعه تهران طرفهای پنهان زیادی را روشن کرد. یکی اینکه دوستان میپندارند با اعترافات چندی از سران جریان اصلاحات، دیگر نیروی مخالفی باقی نمانده است . هر بار که این مضمون تکرار میشد مرا به یاد مرحوم اخوان ثالث میانداخت که پیرانه سر میگفت :"اما جوانان مانده اند."

     این چامه یادگاریست از دوران حکومت ستمشاهی آریا مهر و اصرار مادر شاعر برای نوشتن " گه خوردم نامه" ای به روزنامه های پایتخت و پاسخ او:

 

 

موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است

.

.

.

باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست

 
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که : من لالم ، تو کر


آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای


من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب


گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند


گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر


گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج


می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا


آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان


آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟


آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد


در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم


هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟


باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
تولدی دیگر
نویسنده : Noir AA - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
 

      سی سالی میگذرد از روزی که دانشجویان تهرانی بر دیوار سفارت آمریکا رفتند و آن کردند که رهبر انقلاب ، انقلاب ثانی خواندش و کارتر -همو که چندی بعد به کناره گیری اش رای دادند- تحقیر ملی. دانشجویانی که پس از مرگ بر شاه شعاری راهبردی تر از مرگ بر آمریکا نداشتند و چه شبیه به اکنونیان که مرگ بر خودکامه سر میدهند.

      لس آنجلس نشینها دروغ میبافند. ١٣ آبان نه "پایین رو"یی برای ایران که شکستی برای آمریکا بود. ١٣ آبان پایان سوپر من بازی هالیوودی ها بود به آن نشان که روسها - چون سالها در حسرت آبهای گرم میسوختند- دل به دریا زدند و مرزهای افغانستان جولانگاه تانکهای استالینی شد. پاکستانی ها و مصری ها به سفارتهای غربی تعدی کردند فرانسوی های ناآرام بار دیگر دست رد به سینه ناتو زدند. کارتر که با شعار حقوق بشر به قدرت رسیده بود صدام دیوانه را به مرز های ایران راهی کرد. همان که نافش را با خشونت بریده بودند. 

      ما ایرانی ها اصولا انسان های بت شکنی هستیم. آشور و یونانی و رومی و تازی و ترک و تاتار و روس و فرنگی به این خاک که میرسند کلاهشان را به دو دست میگیرند. بریتانیا که آفتاب در زمینش پنهان نمیشد کشتی اش در کنار تخت خواب خانه شماره ١٠٩ خیابان کاخ به گل نشست تا نوکیسگان آمریکایی را به یاری بخواهد  و ینگی دنیا هم از هول هلیم در دیگ افتاده بذر نفرتی در قلب های پارسیها کاشتند که ربع قرن بعد درختی سر افراز شد و ریشه های قدرت پوشالی بت اتازونی را خشکاند.

      چون نیک بنگری اینان که بر مچهاش دست سبز میبینی همانهایند که آزادی را فریاد میزنند. گیریم تیپهاشان کمکی عوض شده باشد. مگر نه اینکه :" تمام هستی من آیه تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان ، به سحرگاه شکفتن و رستنهای ابدی خواهد برد."


 
comment نظرات ()