نوستالژی شب

خسروا گوی فلک در کش تنبان تو باد

 
دمی با حجت مسلمانی ما
نویسنده : Noir AA - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸
 

     گوییا باور نمی دارند - یا نمیخواهند بدارند -  خودکامگان که بودن را طریقه ای جز مشروعیت نیست. گوییا نمیدانند خودکامگان مشروعیت چیزی جدای بودن است. گوییا نمیخواهند بدانند که آنچه باید ، ماندن است و نه بودن. و یا میدانند و باز میپوشند؟ پس وای بر روزی که بازگو شود حکایت آنان که باز میپوشند.

     باز چون هرگاه رسیدن روزهای خاطره انگیز حرام محرم آدمی گونه به یاد یگانه مونولوگ عاشورایی میافتم. همان جوانک نومسلمانی که از دلیل مسلمانی اش میپرسند و میگوید حجت مسلمانی من حسین است. که چه نیکو حجتی و چه نیکو امیری.امیری که برای آزادی ، برای نبرد با خودکامه ، برای احیای دین ، برای رهاندن از حمیتهای طالبانی و ملا زعفرانیتوفیدن گرفت و شکاند . آنچنان شکاند که صدای شکافش از پس دیواره هزاره گوش می خراشد. و چه گوش میخراشد که طبل ها که می کوبند ، این سنج ها که می درانند ، این نی ها که می نالند و این جرس که فریاد میدارد که بربندید محملها.

     روزگاری پیشتر ازین دست روزگار با من و چندی از یاران موافق چنان کرد تا در پروژه ای دانش آموزی - دبیرستانی-  گروهی از مهندسان آینده پای صحبیت شبیه خوانان پیر بنشینند.یکی شعری خواند از مخالف خوانی ، کعب نام، از لشگریان کوفه که از نظمش چیزی با نسق حافظه من نمانده است. مضمونش گفتگوی کعب با همسرش از حسین و از مردانی شمشیر زن که مادر دهر قرنی چون آنان نزاید است. بیت آخر شعر وصیت کعب با همسرش بود :" اگر خلیفه را دیدی برش بگو برایش مردی وفادار بودم.

     و من بسیاری را دیده بودم. آنها که میخواستند این ملک را کربلا کنند - و کردند - و آنها - که شبکوران میناممشان- که فریاد :" اسلام نباشد ، ما هستیم " برداشتند. 

     و من یزید و شمر و خولی و ازرق - ارزق- شامی را هم دیده بودم و تصویر کرده بودم. دیده بودم در هنگامه نبردب سخت قطره اشکی گوشه چشمهاشان. هیچکس اما به من نشان نداده بود قطره اشکی که از سوز دل برآید و مهتابی شود برای کسی. اما جایی خوانده بودم یا از کسی شنیدم که میگفت بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند . . .

     و این فریاد ، کوبش طبال ها ، دراندن سنج ها ، نفیر نی ها و اشکها نخواهد خفت. لیک وهب آدمی میخواهد. وهب آدمی میخواهد تا از دل قرنها گوش نوازد : " هر کس مشتاق دیدار خدایش است با ما بیاید. من صبحگاهان خواهم کوچید. " او صبحگاهان خواهد کو  چید.

* از حافظ است.

**دیالوگها از فیلم " روز واقعه " است.

 


 
comment نظرات ()