نوستالژی شب

خسروا گوی فلک در کش تنبان تو باد

 
یک جلوش تا بینهایت صفر
نویسنده : Noir AA - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
 

پس از مرگم نمی‌دانم چه خواهد شد. نمی‌خواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت. ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلم سوتکی سازد ، گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی‌ در پی ، دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد تا بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را. . .

 

      قصدم بر این بود نگاره ای بنگارم از گذشتگانمان. از اینکه چه بودیم و چه شدیم. می‌خواستم از مغان بگویم و آنچه بر سر زرتشت آوردند و پایین بیایم تا برسیم به کوروش و بعدش اسکندر و همین‌گونه ادامه دهم تا امروز دیدم قلم را یارای آن نیست تا سخن تازه بیاورد. باز دیدم روز ، روز غروب خورشیدمان است و شهادت معلممان، و چه نگاره ای رساتر از نامه "علی شریعتی" به کودکان وطنش - که امروز خود پدرانمانند- .

      سالروز شهادت معلم شریعتی - هر چند با تاخیر - گرامی باد. . .

   

 

       " آدم وقتی فقیر می‌شه ، خوبیاش هم حقیر می‌شه، اما کسی که زور داره ، یا زر داره ، عیب شه ؛ هنر میبینن. چرند شه ، حرف حسابی می‌شنون. آروغ‌های بیجا و نفرت بارشه ، فلسفه و دانش و دین می‌فهمند. حتی شوخی‌های خنک و بی‌ربط او ، از خنده حضار رو روده بر می‌کنه!

         روزی که ما پول داشتیم ، زور داشتیم ، استادهای دانشگاه اسپانیا ، ایتالیا -اون موقعا چیزی به اسم آمریکا نبود- ، فیلسوفها و دانشمندای اروپا ، وقتی می‌خواستن درس بدن ، قبای ملاهای ما رو می‌پوشیدن ، خوشدونو به شکل ابن سینا و رازی و غزالی در می‌اوردن. همون که باز استادای داشنگاه ما توی چشناشون می‌پوشن، میخوان ادای دکارت و کانت رو دربیارن ، لباسهای خودشون رو از فرنگی ها می‌گیرن.

         صنعتگرای مسیحی توی اروپا  ، تقلب که می‌کردن ، مارک "الله" رو روی جنسشون می‌زدن. یعنی که این ساخت اروپا نیست. کار بلخ و بخارا و ری و طوس و بغداد و و شامه. حتی روی صلیبهاشون هم مارک الله می‌زدن.

          جنگای صلیبی که تموم شد ، اونا افتادن به جان ما ، ما هم افتادیم به جان هم . . . مسیحی ها و جهود ها یکی شدن ، مسلمونا صد تا . . .نقشه جهان رو جلوی خود بذار. از خلیج فارس یه خط بکش تا اسپانیا و از اونجا یک خط دیگر تا چین ، این مثلث اسلام بود. یک دین ، یک ایمان ، یک کتاب.

           سرمون رو به خاک بازی ، به خونبازی ، به فرقه سازی ، دسته بندی ، به جنگ زرگری ، به . . . بند کردند. . . فرنگیا مثل مغولا " آمدند و سوختند و کشتند و بردند و ..." ولی نرفتن. . .

          آنها بیدار شدن و ما به خواب رفتیم. اونا یکی شدن و ما صدتا. اونا پولدار شدن و زور دار و ما ضعیف و فقیر. . .

          اونا فقط از یک چیز می‌ترسن. . . از اینکه دیگه از اونا تقلید نکنیم . . .اما بچه های ما میفهمن. برق هوش رو در چشمهای تند بچه‌های پابرهنه حاشیه‌ی این کویر نمی‌بینی؟. . .آری. . . بچه های ما همه‌چیز را می‌فهمند. . . حتی جهان را ، همه چیز جهان را، پوچی را ، معنی را ، حرکت را ، دنیا را ، حرکت را ، . . . حتی شهادت را . . .

     حتی توجید را . . .و "یک جلوش تا بینهایت صفر" را."


 
comment نظرات ()